میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

نمیخواستم بنویسم باز اینجا،داشتم خفه میشدم

چندین بار کلی نوشتمو پاک کردم،نوشتمو پاک کردم،نوشتمو پاک کردم

نه نمینویسم....

 

دلم شکست،خودم شکستم،خراب شدم،ولی احتیاجی به ترحم ندارم

اگه آغوشتو بخاطر ترحم بهم داده باشی هیچوقت نمیبخشمت

من رفتم تا خود بسازم ، رهای رها،

نه اشتباه کردم آغوش تو از ترحم نبود

 

خدا پشت و پناه همه

 

 

 



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢٩ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

این وبلاگ بسته شد


ممنون از همه ی شماهایی که خوندینم

(اگه تصمیم به نوشتن گرفتم آدرس وبلاگ رو اعلام خواهم کرد همین جا)

بی هیچ دلیلی عاشق میشود و

به هزار دلیل متنفر

عجب موجودیست و عجب ساز و نوایی دارد

 قلب این انسان کوچک!!!

انسان ، همان که انس گیرد با دل خویش و

از یاد برد شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل را

همه ی این فتنه ها که چون آتش شعله میگیرد ازاوست و چه فتنه ی چشم نوازی ...

بسوزی ای دل که سوزاندی صد بار مرا ، کز یار مرا ، بر  دار مرا ، بر بیستون و کوه و سار مرا ...

اما ...

اما...

باز تویی ، راز تویی ، در پس هر پرده تویی

شاید مرا به داشتن توست فقط امیدی

ای دشمن عزیزتر از جان که

مانند اولادی مرا کشی به هر سو

کی تو را پخته ببینم تا مرا آسوده سازی ؟

ولیکن مرا آرام جان نیست ...

چون تو را همیشه خامی ست

 

************************

دلتنگی هایم را باد به تمسخر میگیرد

و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه میزند

چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها میگیرد

و ترانه های زخمی ام می شکافد

چه کنم که در خلوت تنهاییم

هر شب دلم یکریز می شکند

و ابربهاری یک لحظه آرام و قرار ندارد

چه کنم که دریای دلم طوفانی است



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢۸ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

این چند روزه از بدترین روزای عمر من بودن،به طور قاطع میگم بدترین،این روزا حس قالب بر من بی تابیه،نگرانیه،گریس،دیگه حتی قلبمم درد میاد،

همه ی اینا به کنار،دردناک تر از همه واسه اونی که اون همه وقت محرم بودی،محرمت بود،اعتمادشو از دست بده،این واسه مرد  یعنی پایان زندگی،باور کنین هیچ اغراقی در کار نیست،

این  روزا محبت کردم،ناموس پرستی کردم،ولی همش حسادت تعبیر شد،تقصیر اون هم نیست،من هنوزم بهش اعتماد دارم،یکم دستام میلرزه،چشمام میلرزه،دلم میلرزه ولی هنوز برام همون مهربونِ با دستای کوچیک و دلی بزرگ،دلی که به قول خودش پاره پاره کردمش،

حق داره،این روزا تمام حق ها با اونه،من میخوام که باشه،باید باشه،اذیتش کردم،بی اندازه اذیتش کردم،بی تجربه بودم،دوست داشتن،محبت ورزیدن،دوست داشتن بلد نبودم،حالا وارد مرحله ی جدیدی شدم،حالا که تا حد زیادی فهمیدم چیکار باید کنم،حالا که دلم آشوبه و بیتاب داره میره،در موردش بد فکر نکنین،اون هیچ تقصیری نداره.

اون همه ی حریم هارو میدونست،حد خودش رو میدونست،میدونست چی خوبه ،چی بد،من اسیرش کردم،من تو تنگنا قرارش دادم،

به من گفت بیشتر از اینی که درگیر دوست داشتن باشم درگیر حسادتم،به همون خدایی که هممون قبولش داریم اینطور نبود و نیست،من نگرانشم،بیشتر از کس دیگه،من فقط خیرشو خواستم ولی بلد نبودم چطوری این کارو کنم،طوری این کار شد که خرابتر شدم براش،خراب شدم،خرابِ خراب

تو این همه ماجرا اتفاقات دیگه ای هم پیش اومد که منو تا سر حد جنون پیش برد،من یه مردم و تمام دنیام فقط میتونه یه نفر باشه،دلم رو بزرگ میکنم،تو دل کوچیک من خیلی سختی کشیدی،دلمو بزرگ میکنم فقط نرو از اینجا

همه ی این حرفارو گفتم بهش،ولی خیلی از من ناراحته،خیلی،خیلی،

تو این ماه مبارک ای خدا دستمو ول نکن،خدا حق ما این نبود،نتونستیم،یه فرصت بده تا درست بشه همه چیز،دلم روشنه خدا،این شمع کوچیک رو از دلم بیرون نبر،

اینقدر حرف دارم که یه دنیا میشه اگه بنویسم،میخوام بنویسم،

حالا حرفم با خودته،عزیز دل میلاد تو تنها کسی هستی که براش این همه خودم رو خراب کردم،واسه تو،واسه معصومیتت،واسه دور کردن گرگا ازت شدم مترسک،زشت شدم،سیاه و کریح شدم،بد بو شدم،تا گرگا برن،این وسط خود تو هم باورت شد که من

مترسکم،سیاهم،کثیفم،ماهِ من قرآن کنارمه،دستمو میذارم روش و قسم میخورم که میلاد عوضی نیست،میلاد سو نیت نداشته،میلاد فقط دوسِت داشت،میلاد فقط دلش نازک بود،میلاد فقط  تورو داشت،حالا میلاد شده زندانی بیرحمی روزگار،زندانی و تازیانه خورده ی بی تجربگی،جرمم جوونی بود،گناهم نا واردی بود،

هر چقدرم بگم برات ............)دلم نمیاد بگم)

نه نمیخوام،نمیخوام نباشی،

خدای من حتی نمیدونم چطور باید حرف بزنم،نمیدونم چطور باید ....

دیگه دستام داره میلرزه نمیتونم بنویسم

 

خدا...



موضوع مطلب : دل نوشت / درد و دل
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢۸ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ :: توسط : میلاد
           

سلام،خوبین همگی؟


بدون مقدمه شروع میکنم،چند روز پیش یه برنانه پخش کرد تلویزیون مصاحبه ای بود از یک پسر 13 ساله ی گل فروش،

بزرگ منشی پسرک متاثرم کرد،موجب شد با خودم بگم چقدر بزرگه این پسر،حرف های قشنگی زد و من رو کنجکاو کرد بیشتر در موردشون بدونم،

با یکی از دوستهام که این برنامه رو دیده بود صحبت کردم،میگفت گزارشگر مغرضانه بعضی سوال هارو میپرسید،رو این هم دارم فکر میکنم،

راستشو بخواید وقتی اون پسر داشت از آرزوهاش که درس خوندن و به دنبالش پول دار

میگفت سادگی رو لمس کردم،برق رو تو چشاش دیدم،بچه های عادی که تو ناز و نعمت بزرگ میشن هم همینارو میخوان ولی این خواستن کجا و اون خواستن کجا،بچه های معمولی تربیت شدن واسه این کار ولی بچه های کار جون میکنن و سختی میکشن واسه درس خوندن و رسیدن به آرزوهاشون،

اون شب تصمیم گرفتم تا خودم یه گزارش مجازی از کودکان کار بنویسم و سوالاتی بپرسم و خودم بجای یه کودک کار جواب بدم،تا جاهایی پیش رفتم،بعضی جاها هم کم آوردم ،این شد که تصمیم گرفتم تو دنیای واقعی با یکی از این بچه ها صحبت کنم و سوالاتم رو بپرسم و مقایسه کنمش با مصاحبه ی تلویزیون،تا وفاداری به این قشر رو به جا آورده باشم.

میتاد 1) حالا میگین میلاد چش شده،چه حرفایی میزنه،قبل از این فقط شعر مینوشت،خب باید بهتون بگم همیشه دنبال یه فرصتی میگشتم،الان شرایطش آمادس و مهم تر از اون دوستی کمک کردن بهش رو از من پذیرفته و میخوام خوب با دنیاشون آشنا شم و سعی کنم تا کودکان کار یکی یکی کم بشن.

میتاد 2) دارم با دوستم یه سری سوال آماده میکنیم واسه پرسیدن از بچه های کار،شما هم اگه سوالی دارین  مطرح کنین،حتما میپرسیم

 

 

 

هیچ کس نمی خواد بزهکار بشه ... هیچ کس نمی خواد توی بدبختی زندگی کنه ... شاید همه اینا برای امتحان من و تو باشه که چقدر حاضریم به کسایی که توی سرنوشتشون هیچ نقشی نداشتن کمک کنیم



موضوع مطلب : بچه های کار
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢٧ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ :: توسط : میلاد
           

 

هراس دارم

      هراسی  به وسعت ذهن

      به بلندای قامتی سست

     و  به حجم دلی حزن آلود

 

هراس دارم

هراس دارم از خاطره شدن 

از به تدریج محو شدن

له شدن زیر انبوهی از افکار جدید

مغشوش شدن به دست نارفیق زمان

هراسِ من از تو نیست

از این زمانه ی رنگانگ و دغلباز است

از  فکر ها و حرف های زیبا و نا خالص است

دلهره ی من از سمت نگاه توست

نکند روزی در قاب نگاهت

نباشم،نخواهی که باشم

نکند مرد نباشم،

مردت نباشم

 امنیت را مهمان آغوش دیگری باشی

و تکیه گاه غریبه باشم

هراس دارم

 

میتاد

 

 



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢٠ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

اول اینکه به یه نفر یه عذر خواهی بدهکارم،مثل همیشه باید طوری نشون میدادم خودم رو که نبودم و ولی خب چارش همینه،

میگن دلشکستن هنر نمی باشد ،

تا توانی دلی  بدست آور


راست میگن،ولی خب من خووب بلد نیستم اینکار رو،و این یه نقطه ی ضعفه بزرگه

----------------

پنج شنبه که داشتم میرفتم تهران سوار مترو شدم ،چندتا صندلی اونورتر صدای گریه ی یه نوزاد اومد،برای اولین بار یه احساس قشنگ رو به این صدا تجربه کردم،خیلی خیلی زیبا بود،داشت حرف میزد،دلنشین و دوست داشتنی بود،حس های خوبی پیدا کردم که  نمیتونم بیانشون کنم،

از همین چیزا میشه به قدرت و تدبیر خدا پی برد ،هر چقدر که از سن میگذره یه سری احساس ها پر رنگ میشن و یه سری کم رنگ،انشاالله که بهترین ها پررنگ تر و بدها کم رنگ بش واسه همه..


-----------------------


     شافل مدیا پلیر هم با من سر سازش ندارد


    غم بار ترین نوا ها را برایم گزینش میکند


 آن هم اتفاقی،کاملا اتاقی

                             





موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱٦ :: ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

تا حالا واست پیش اومده بخوای دیگه کسی بهت مربوط نباشه؟؟

یا به کسی مربوط نباشی؟؟

کسی که زمانی فکر میکردی شاید به دردت بخوره و ازین حرفای مسخره،خیلی فکر ها در موردش میکری ولی فقط غرق دنیای خودش بود و شاید تو گم بودی تو اون همه شلوغی،چیزایی که میبین ازش حالت رو بد میکنه،تو هم بودی مثل من دوست داشتی بهش مربوط نباشی،

گاهی وقتا این فکرا میاد سراغم که خب پس این همه مدتی که میشناختمش چی؟

همه کارایی که با هم انجام دادیم چی؟

خاطره هامون چی؟

این افکار منحرف کننده  رو هم باید یکی یکی از ریشه خشکوند

دارم این کار رو میکنم،پاک پاک خواهم شد از این غبارِ آذار دهنده ی کهنه



به هر حال به نظر تو چطوری میشه به کسی ربط نداشت؟؟





موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱٦ :: ٦:٤٥ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

دیروز از روزهایی بود که حوصله ی زیادی داشتم،حدود ساعت ٢.٣٠ بود که یکی از دوستان نتی گفتن میتینگ داریم ساعت ۶.٣٠ پارک فدک تهران،منم که قزوینم،گفتم باشه منم میام،یه دوستمم کرج میشنن،به اونم گفتم و اونم اومد،با سواری تا کرج رفتم و با مترو تا فدک رفتیم،نشستیم و سلام و حال و احوال و چای و بستنی،و حالا راه برگشت،با مترو تا کرج و بعدش کلی منتظر ماشین ساعت ١١.٣٠ شب بود،خلاصه با کلی دنگ و فنگ یه سواری پراید پیدا شد و اومدم باهاش،چونه هم زدم سر کرایه،ساعت ١.١۵رسیدم خونه ،بعد سراغ یخچال و یه دل سیر هندونه،


همه ی اینارو تعریف کردم تا بگم بعضی وقتا میشه تصمیمات ناگهانی گرفت،بعضی وقتا یه سفر چند ساعته خیلی روحیه آدم رو عوض میکنه،با اینکه کار خاصی نکردیم ولی خب کیف داد،زیاد سخت نگیریم،و خودمون رو رها کنیم،باور کنین بعضی وقتا باید رها بشی تا باد بتونه بلندت کنه و سواریت بده،هر وقت تجربش کردی حس و حالم رو درک میکنی!


ایام به کام

 

گفتنی ها کم نیست



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱٥ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

این دو مدتیست افکار مرا به خود مشغول کرده اند

 

 

 

                              



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٥ :: ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           

میدونی چند وقتِ خوش نبودی میلاد؟؟

چند وقته که از خودت راضی نبودی؟؟

میدونی چند وقته که هیچ کاری رو تا آخرش نمیری و وسط راه پس میزنی؟؟

خیلی وقته ماهرانه ساز نزدی،عاشقانه فریاد نزدی!

چرا؟

چرا نمیتونی بخندی؟

میدونی چاره کار چیه؟

چرا خسته نمیشی از این همه ملامت و سرزنش خودت و دستاتو رو زانوت نمیذاری و بلند نمیشی؟

میلاد چته؟

البته دونستنشم گره ای رو باز نمیکنه،

میلاد خیلی وقته خسته شده،خیای وقته،

خیلی وقته از اعتراض خسته شده،فقط انگار توان بلند شدن نداره،

همیشه تصمیمات جدید،حرفهای قشنگ،چرا نمیتونه عمل کنه بهشون؟

خدا میلاد و خیلی دوست داره،اطرافیان میلاد همه خوبن،

همه راهنماییش میکنن،نقدش میکنن،ولی چرا به خودت نمیای پسر،

خسته نشدی از این همه جنگ درونی؟؟تو دیگه کی هستی ؟؟

وقتی که واسه ملامت خودت گذاشتی رو اگه واسه خودسازی صرف میکردی

نیمه ی راه بودی،شاد بودی،امید وار بودی،

پاشو پسر،

میلاد پاشو،

به خودت بیا،این حق تو نیست،تو واسه چنین زندگیه یکنواخت و سردی آفریده نشدی،

بلند شو و دنیاتو شاد کن،

مطمئنا خیلی ها هستن که از شادی تو شاد میشن...

لااقل بخاطر اونا


پاشو میلاد



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed