میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

بانوی من

ای قدم هایت تجلی وقار

ای نگاهت تصویر گر رویا

چه بیرحمانه مرا غرق میکنی در خود 

 چه زیرکانه میدزدی غرورم را

و  چه صبورانه دستپاچگیم را نادید میگیری

بانوی سپید پوش شبانه هایم

گم میشوم،محو میشم، در پیچاپیچ کوچه های تاریک گیسوانت

اوج میگیرم همراه طنین دلنواز صدایت

و آب میشوم همگام با تک تک قطرات زلال جاری بر گونه هایت

و تو باز به قصد نمیبینی ام

 

میتاد














موضوع مطلب : درد و دل
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٢/٤ :: ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed