میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

 سنگینی اشک بر گونه هایم ،

به سنگینی قدم هایش به وقت  رفتن میماند،

گویی با رفتنش دنیایی خاطره را برد،

با رفتنش سد سنگین بغضم را شکست،

بغضی که هرشب مرا تا مرز خفگی همراهی میکرد،

او...

مرا شُست،

با سیلی از ایثار،

 نگاهی لبریز از آرامش،

و تبسمی مادرانه،

او کـــه بـــود؟

 هیچ گاه ندانستمش...

هیچ گاه...

 


میتاد

 



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٢/٢۱ :: ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed