میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 


دقایق آخر زنگ چهارم مدرسه داره سپری میشه

معلم تند تند داره درسارو میگه که تموم بشه درسا قبل از زنگ

بچه های کنجکاو  هم تو این دقایق سوالی نمیپرسن

چون سوال جواب داره و جوابشم وقت میگیره

معلم درسش تموم میشه میپرسه: یاد گرفتید؟؟کسی سوالی نداره؟؟

بچه ها همه با صدای بلند میگن: نه آقاا سوالی نداریم..

معلم هم تو دلش خودشو تحسین میکنه و میگه به به چه معلمیم من که با یک بار توضیح درسو فهموندم بهشون... در صورتی که .....

زنگ خورد،در چشم بهم زدنی کلاس خالی شد،دفتراشون رو هم جمع کرده بودن.

من اون معلم هستم

نوشته ی خودم (میلاد)



موضوع مطلب : درد و دل
ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ :: ۸:٤۱ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed