میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

چه بد زمانیست


وقتی حرفهایت را نشنوند

تمنایت را حرفهایی از روی عادت بدانند

چه بد زمانیست

تنها باورت،باورت نکند

مردد باشد

بخدا فقط یک کلمه هدایت گر راه من بود

یک لبخند

یک نگاه

یک نگاه معتمد

آنقدر ضعیف شده ام که با اخمی میشکنم

به لبخندی زنده

من از باور تو خود را باور میکردم

آنگاه دیگر شبهای من با رقص تو آمیخته میگشت

نه با رقص ناهمگون و شیطانیِ دود سیگار

تجربه میکردم دنیایی تازه با هر لبخند تو

نخواستی

نتوانستی

نشد

عیب از تو نیست

مسبب همه این تیرگی ها

ملامت ها

سستی ها

سردی ها

منم

.

.

.

آنقدر نگاهت سنگین است که ...



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٤/۳۱ :: ۱:٢۸ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed