میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

دیروز از روزهایی بود که حوصله ی زیادی داشتم،حدود ساعت ٢.٣٠ بود که یکی از دوستان نتی گفتن میتینگ داریم ساعت ۶.٣٠ پارک فدک تهران،منم که قزوینم،گفتم باشه منم میام،یه دوستمم کرج میشنن،به اونم گفتم و اونم اومد،با سواری تا کرج رفتم و با مترو تا فدک رفتیم،نشستیم و سلام و حال و احوال و چای و بستنی،و حالا راه برگشت،با مترو تا کرج و بعدش کلی منتظر ماشین ساعت ١١.٣٠ شب بود،خلاصه با کلی دنگ و فنگ یه سواری پراید پیدا شد و اومدم باهاش،چونه هم زدم سر کرایه،ساعت ١.١۵رسیدم خونه ،بعد سراغ یخچال و یه دل سیر هندونه،


همه ی اینارو تعریف کردم تا بگم بعضی وقتا میشه تصمیمات ناگهانی گرفت،بعضی وقتا یه سفر چند ساعته خیلی روحیه آدم رو عوض میکنه،با اینکه کار خاصی نکردیم ولی خب کیف داد،زیاد سخت نگیریم،و خودمون رو رها کنیم،باور کنین بعضی وقتا باید رها بشی تا باد بتونه بلندت کنه و سواریت بده،هر وقت تجربش کردی حس و حالم رو درک میکنی!


ایام به کام

 

گفتنی ها کم نیست



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱٥ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed