میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

تا حالا واست پیش اومده بخوای دیگه کسی بهت مربوط نباشه؟؟

یا به کسی مربوط نباشی؟؟

کسی که زمانی فکر میکردی شاید به دردت بخوره و ازین حرفای مسخره،خیلی فکر ها در موردش میکری ولی فقط غرق دنیای خودش بود و شاید تو گم بودی تو اون همه شلوغی،چیزایی که میبین ازش حالت رو بد میکنه،تو هم بودی مثل من دوست داشتی بهش مربوط نباشی،

گاهی وقتا این فکرا میاد سراغم که خب پس این همه مدتی که میشناختمش چی؟

همه کارایی که با هم انجام دادیم چی؟

خاطره هامون چی؟

این افکار منحرف کننده  رو هم باید یکی یکی از ریشه خشکوند

دارم این کار رو میکنم،پاک پاک خواهم شد از این غبارِ آذار دهنده ی کهنه



به هر حال به نظر تو چطوری میشه به کسی ربط نداشت؟؟





موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/۱٦ :: ٦:٤٥ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed