میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

این چند روزه از بدترین روزای عمر من بودن،به طور قاطع میگم بدترین،این روزا حس قالب بر من بی تابیه،نگرانیه،گریس،دیگه حتی قلبمم درد میاد،

همه ی اینا به کنار،دردناک تر از همه واسه اونی که اون همه وقت محرم بودی،محرمت بود،اعتمادشو از دست بده،این واسه مرد  یعنی پایان زندگی،باور کنین هیچ اغراقی در کار نیست،

این  روزا محبت کردم،ناموس پرستی کردم،ولی همش حسادت تعبیر شد،تقصیر اون هم نیست،من هنوزم بهش اعتماد دارم،یکم دستام میلرزه،چشمام میلرزه،دلم میلرزه ولی هنوز برام همون مهربونِ با دستای کوچیک و دلی بزرگ،دلی که به قول خودش پاره پاره کردمش،

حق داره،این روزا تمام حق ها با اونه،من میخوام که باشه،باید باشه،اذیتش کردم،بی اندازه اذیتش کردم،بی تجربه بودم،دوست داشتن،محبت ورزیدن،دوست داشتن بلد نبودم،حالا وارد مرحله ی جدیدی شدم،حالا که تا حد زیادی فهمیدم چیکار باید کنم،حالا که دلم آشوبه و بیتاب داره میره،در موردش بد فکر نکنین،اون هیچ تقصیری نداره.

اون همه ی حریم هارو میدونست،حد خودش رو میدونست،میدونست چی خوبه ،چی بد،من اسیرش کردم،من تو تنگنا قرارش دادم،

به من گفت بیشتر از اینی که درگیر دوست داشتن باشم درگیر حسادتم،به همون خدایی که هممون قبولش داریم اینطور نبود و نیست،من نگرانشم،بیشتر از کس دیگه،من فقط خیرشو خواستم ولی بلد نبودم چطوری این کارو کنم،طوری این کار شد که خرابتر شدم براش،خراب شدم،خرابِ خراب

تو این همه ماجرا اتفاقات دیگه ای هم پیش اومد که منو تا سر حد جنون پیش برد،من یه مردم و تمام دنیام فقط میتونه یه نفر باشه،دلم رو بزرگ میکنم،تو دل کوچیک من خیلی سختی کشیدی،دلمو بزرگ میکنم فقط نرو از اینجا

همه ی این حرفارو گفتم بهش،ولی خیلی از من ناراحته،خیلی،خیلی،

تو این ماه مبارک ای خدا دستمو ول نکن،خدا حق ما این نبود،نتونستیم،یه فرصت بده تا درست بشه همه چیز،دلم روشنه خدا،این شمع کوچیک رو از دلم بیرون نبر،

اینقدر حرف دارم که یه دنیا میشه اگه بنویسم،میخوام بنویسم،

حالا حرفم با خودته،عزیز دل میلاد تو تنها کسی هستی که براش این همه خودم رو خراب کردم،واسه تو،واسه معصومیتت،واسه دور کردن گرگا ازت شدم مترسک،زشت شدم،سیاه و کریح شدم،بد بو شدم،تا گرگا برن،این وسط خود تو هم باورت شد که من

مترسکم،سیاهم،کثیفم،ماهِ من قرآن کنارمه،دستمو میذارم روش و قسم میخورم که میلاد عوضی نیست،میلاد سو نیت نداشته،میلاد فقط دوسِت داشت،میلاد فقط دلش نازک بود،میلاد فقط  تورو داشت،حالا میلاد شده زندانی بیرحمی روزگار،زندانی و تازیانه خورده ی بی تجربگی،جرمم جوونی بود،گناهم نا واردی بود،

هر چقدرم بگم برات ............)دلم نمیاد بگم)

نه نمیخوام،نمیخوام نباشی،

خدای من حتی نمیدونم چطور باید حرف بزنم،نمیدونم چطور باید ....

دیگه دستام داره میلرزه نمیتونم بنویسم

 

خدا...



موضوع مطلب : دل نوشت / درد و دل
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢۸ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed