میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

گاهی وقتا از رو عادت فقط غر میزنی

راه میفتی تو خیابون

از همه شاکی ای

حتی از سرفه ی پیرمرد

کل کل بچه مدرسه ای ها

میگی چرا اینقدر کوته فکرن

چرا کسی مثل من روشن فکر نیست

کاش همه مثل من فکر میکردن

گاهی وقتا از رو عادت خیال پرداز میکنی

به عالم و آدم گیر میدی

گربه ی سر کوچه رو پیش میکنی

با سنگ کبوترارو فراری میدی

و از کندن برگای شمشادها هم دست برنمیداری

انگشتاتو میکشی یه دیوار

انگشتات داغ میشن

حس عجیبی داری

انگار با همه فرق داری

تو پیله ی خودتی با انگشتانی داغ

میخوای با همین دستا بشکافیش

میخوای همون لحظه تو یه دشت باشی

فریاد بکشی

بگی................

گاهی وقتا از رو عادت آرزو میکنی

میخوای موسیقی مورد علاقت تو شهر پخش بشه وقتی داری قدم میزنی

رنگ نوک مدادی رو واسه ماشینت میپسندی

دختری خوشگل  واسه تنهای هات

دوستی با معرفت واسه خوش گذرونی

جیب های پر پول

گاهی وقتا از رو عادت درس میخونی

نمره ی بیست رو دوست داری

15 قبول نیست

اونکه بیست میگیره هوشش از تو بیشتره

کاهی وقتا از رو عادت .....



موضوع مطلب : دل نوشت
ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱٢/٦ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed