میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

این وبلاگ بسته شد


ممنون از همه ی شماهایی که خوندینم

(اگه تصمیم به نوشتن گرفتم آدرس وبلاگ رو اعلام خواهم کرد همین جا)

بی هیچ دلیلی عاشق میشود و

به هزار دلیل متنفر

عجب موجودیست و عجب ساز و نوایی دارد

 قلب این انسان کوچک!!!

انسان ، همان که انس گیرد با دل خویش و

از یاد برد شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل را

همه ی این فتنه ها که چون آتش شعله میگیرد ازاوست و چه فتنه ی چشم نوازی ...

بسوزی ای دل که سوزاندی صد بار مرا ، کز یار مرا ، بر  دار مرا ، بر بیستون و کوه و سار مرا ...

اما ...

اما...

باز تویی ، راز تویی ، در پس هر پرده تویی

شاید مرا به داشتن توست فقط امیدی

ای دشمن عزیزتر از جان که

مانند اولادی مرا کشی به هر سو

کی تو را پخته ببینم تا مرا آسوده سازی ؟

ولیکن مرا آرام جان نیست ...

چون تو را همیشه خامی ست

 

************************

دلتنگی هایم را باد به تمسخر میگیرد

و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه میزند

چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها میگیرد

و ترانه های زخمی ام می شکافد

چه کنم که در خلوت تنهاییم

هر شب دلم یکریز می شکند

و ابربهاری یک لحظه آرام و قرار ندارد

چه کنم که دریای دلم طوفانی است



موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸٩/٥/٢۸ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed