میتاد
تو بخوانـــــــــــــــــم اکنون....
 
 

...دکان چشم هایش...


چه تلخ بود امشب

دو فرسنگ  بود انگار  پنج انگشت

حرفهایم تکراری

جویبار چشمانش همی جاری...

آه... هوا سنگین تر از هر وقت دیگر بود

توانِ  ریه هایم همی  کم بود

چه بی رنگ بود چشمانش

چه بی رونق دُکانش
 
فقط دُر بود اجناسش

ندارد خریداری آن دُرها

فقیرند مردم اینجا

ندارند درک خوبی را


فقیرند مردم اینجا...




موضوع مطلب :
ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱٢/٧ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ :: توسط : میلاد
           
درباره وبلاگ
میلاد
مینشینم اینبار. مینویسم از او. از هر آنچه است به دل. به تماشای رخش. مینویسم از او. و از این برگ ریزان. و از این زمزمه های دم صبح. مینویسم اکنون. از نفسهای بریده. از خیالات شباهنگامم. تو بخوانم هر شب. تو بدانم هر روز. مینویسم اکنون. ×××××××××××× سلام دوستان میلاد هستم بیست و اندی سن دارم اینجا مینویسم از هرچیزی که از ذهنم بگذره حرفه ای نیستم ولی دوست دارم در راهش قدم بردارم نقد پذیرم و اصلی ترین دلیل نوشتم نقد شدن هست ===================== استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است سپاس




RSS Feed