دیروز از روزهایی بود که حوصله ی زیادی داشتم،حدود ساعت ٢.٣٠ بود که یکی از دوستان نتی گفتن میتینگ داریم ساعت ۶.٣٠ پارک فدک تهران،منم که قزوینم،گفتم باشه منم میام،یه دوستمم کرج میشنن،به اونم گفتم و اونم اومد،با سواری تا کرج رفتم و با مترو تا فدک رفتیم،نشستیم و سلام و حال و احوال و چای و بستنی،و حالا راه برگشت،با مترو تا کرج و بعدش کلی منتظر ماشین ساعت ١١.٣٠ شب بود،خلاصه با کلی دنگ و فنگ یه سواری پراید پیدا شد و اومدم باهاش،چونه هم زدم سر کرایه،ساعت ١.١۵رسیدم خونه ،بعد سراغ یخچال و یه دل سیر هندونه،


همه ی اینارو تعریف کردم تا بگم بعضی وقتا میشه تصمیمات ناگهانی گرفت،بعضی وقتا یه سفر چند ساعته خیلی روحیه آدم رو عوض میکنه،با اینکه کار خاصی نکردیم ولی خب کیف داد،زیاد سخت نگیریم،و خودمون رو رها کنیم،باور کنین بعضی وقتا باید رها بشی تا باد بتونه بلندت کنه و سواریت بده،هر وقت تجربش کردی حس و حالم رو درک میکنی!


ایام به کام

 

گفتنی ها کم نیست

/ 5 نظر / 8 بازدید
مهدی

سلام میلاد خان مففق باشی واسه تایید این بند آخرت اینکه چندسال پیش توی ضمیمه کتاب همشهری یه صحبتی کرده بود با مسافرترین ایرانی که اکثرجاهای ایرانو سر زده بود بعد طرف ازش پرسید که این همه جا رو چطور برنامه ریزی کردیو رفتی؟ طرف گفت که برنامه ریزی؟ میگفت اصن برنامه ای نداشتم میومدم خونه یهو ساکمو بر میداشتم میرفتم ترمینال خودمم نمیدونستم کجا،ولی خب میرفتم ترمینال بعد از اونجا میرفتم جایی که حسش میومد برام جالب بود منم همه اینارو گفتم تا بگم بعضی وقتا میشه تصمیمات ناگهانی گرفت[نیشخند]

غزال

خوبه خیلی خوبه خوشحالم که بهت خوش گذشته جای من و بقیه دوستانی که نبودن خالی...

آتنا

گاهی وقتها آدم میشینه کلی برنامه ریزی میکنه واسه خوش گذرونی اما آخرش اونجوری که فکر میکرده بش خوش نمیگذره بعضی اوقاتم برعکس.بدون برنامه ریزی و همینجوری یهویی کلی به آدم خوش میگذره من خیلی از این تجربه ها داشتم خوشحالم که بت خوش گذشته

آتنا

راستی ممنون که بم سر زدی خدا استاد نقاشیت رو بیامرزه تو کلاس نقاشی با پارچه رفتی؟

لیلا

منم اون روز همین حس رو داشتم[نیشخند]