دکان چشمهایش

...دکان چشم هایش...


چه تلخ بود امشب

دو فرسنگ  بود انگار  پنج انگشت

حرفهایم تکراری

جویبار چشمانش همی جاری...

آه... هوا سنگین تر از هر وقت دیگر بود

توانِ  ریه هایم همی  کم بود

چه بی رنگ بود چشمانش

چه بی رونق دُکانش
 
فقط دُر بود اجناسش

ندارد خریداری آن دُرها

فقیرند مردم اینجا

ندارند درک خوبی را


فقیرند مردم اینجا...


/ 1 نظر / 7 بازدید
farshad

سلام لطفا من رو به نام دست نوشته هاي مسعود عسگري لينک کن نظر بده بگو با چه اسمي لينکت کنم ممنون راستي اگه ميخواي بازديد کننده هاي وبلاگت زياد شه لينکت رو اينجا ثبت کن yordbox.com وبايد کدي که سيستم ميد ه بهت رو بزاري تو وبلاگ تا لينکت فعال شه