نیمکت چوبی

امروز میخوام از همه ی دلخوشیام،آرزوهام،بی دغدغه و ساده بگم،میخوام دیگه راحت باشمو و نقاب سرد و سنگینِ اداهای عادت شده ی مردی رو از صورتم بکنم.برم تو دنیای خیال،آرزو بازی بکنم.

پیرهن سفیدمو می پوشم و بی محابا از خونه می زنم بیرون،یه روز سرد و صد رنگ پاییزی،زمین از بارون شب خیس و سر زنده،رو برگا که پا میذارم صدای خش خش نمیدن،نمیشکنن،بارون دل اونارو هم نرم کرده،تسکینشون داده و به سادگی نمیشکنن،مثل دل من که بارونای شبونه ی چشمام نرمش میکنه،دلم میخواد بدوام،

دست بکشم به شمشادای کنار خیابون و از سوزش سرانگشتام لذت ببرم،شمشادها سردن و خیس.حالا دیگه داغِ داغ شده بدنم و سرما از لیست دریافت شده های بدنم خط میخوره،چه حسِ خوبیه وقتی با بخار دهنت بازی میکنی،لحظه ای ادای سیگاری هارو در میارم،لحظه ای میشم دود کش و اندک زمانی هم بی خیالش میشم،آره الان تو این شهر سرد فقط خودم هستم و خودم،الان من داراترین مرد زمینم،بارانو دارم،هوای ابری دارم،خیابونای خیس و برگای زرد و قرمز پخش شده رو دلشو دارم ،آره من خیلی ثروتمندم،با همین حس خوب و پر غرور دارم راه میرم و لحظه ای چشم میفته به یه نیمکت چوبیِ قدیمی که تا جایی که یاد دارم خالی بوده،کسی تاحالا روش ننشسته،میخوام تجربش کنم،میرم جلو،نزدیکش میشم،نزدیکتر،دلم لرزید،

همه ی احساسات خوبم محو شدن،احساس نیاز کردم،یه لحظه دو تا چشم مشکی،دو تا چشمه ی خیال جلو چشمام ظاهر شدن،نگاه خاصی داشتن که معنیشو نمیفهمیدم،خیلی کوتاه بود

 یکباره یچیزی هی تو دلم میگه همه ی داشته هاتو باید با یکی دیگه تقسیم کنی اونوقته که میشه داراترین مرد زمین،ولی تردید دارم،شاید همش دروغ باشه،اصلا این احساس از کجا اومد!

سر در گمم،بی تابم،دلم مثل دل ابرا پر شده باز،من طاقت میارم و ابرها نه،این حس رو دوست دارم نمیخوام تخلیش کنم،دنیا دوباره خیسِ خیس شد و من هنوز به دنبال دو چشمه ی براق و گیرا ،

آره دیگه  با تمام داشته هام دارا نیستم،باید پیداش کنم،پیدا کنم اون چشمهای مشکی و بی توقع رو،اون دو تا چشمه ی زیبایی رو،

دیگه تردیدی نیست،بیشتر از هر وقت دیگه ای حسش میکنم،بی تابشم،لحظه ای برمیگردم و دوباره نیمکت و نگاه میکنم،نه! باورم نمیشه ، خودشه ! اینقدر غرق دنیا بودم که ندیدمش،آروم کز کرده بود رو نیمکت،سرش پایین بود و موهاش صورتشو پوشونده بود،آروم آروم رفتم جلو،دستاشو جمع کرده بود بین پاهاش تا گرمشون کنه،نشستم جلوش،موهاشو زدم کنار و دستاشو گرفتم تو دستهام،داغِ داغ بودم ،زل زدم تو چشماش،به آهستگی چشماشو باز کرد ،آره همون دوتا چشمه ای بودن که لحظه ای همه چیزمو ازم گرفتن،همه ی احساسای خوب اون لحظه ام رو،ولی حسی رو در من زنده کردن که هیچ چیز دیگه نمیتونست این کار رو کنه،

حالا میشینم کنارت رو این نیمکت خیس و نمورِ چوبی،در آغوشت میگیرم ، یه حس خوب بهم دست میده،حس حمایت،حس تکیه گاه بودن،و تو ساکت و محجوب بهم تکیه میدی و هیچی نمیگی و من فقط به صدای دلنشین سکوتت گوش میکنم

 

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
فاطیما

کاش بشه این لحظه های خوشِ خلسه رو، تو همه ی لحظه های ناخوش زندگی، به زور هم که شده مهمون کنیم... [خوشمزه] اون وقت دیگه کم نمیاریم [دلشکسته] [گل]

فاطمه

نیمکتت خیلی قشنگه میلاد[لبخند] کاش همه ما وقتی که غمگینو تنها هستیم یه همچین نیمکت و رویایی داشتیم[لبخند]

یکی

پاراگراف آخر یعنی نهایت آرامش... قشنگ نوشتیش قالب نو هم مبارک اما به نظر من قبلی قشنگتر بود

آب تنی

نوشتن از دل خوشی ها حکایتی دارد برادر...