نگاه سنگین

چه بد زمانیست


وقتی حرفهایت را نشنوند

تمنایت را حرفهایی از روی عادت بدانند

چه بد زمانیست

تنها باورت،باورت نکند

مردد باشد

بخدا فقط یک کلمه هدایت گر راه من بود

یک لبخند

یک نگاه

یک نگاه معتمد

آنقدر ضعیف شده ام که با اخمی میشکنم

به لبخندی زنده

من از باور تو خود را باور میکردم

آنگاه دیگر شبهای من با رقص تو آمیخته میگشت

نه با رقص ناهمگون و شیطانیِ دود سیگار

تجربه میکردم دنیایی تازه با هر لبخند تو

نخواستی

نتوانستی

نشد

عیب از تو نیست

مسبب همه این تیرگی ها

ملامت ها

سستی ها

سردی ها

منم

.

.

.

آنقدر نگاهت سنگین است که ...

/ 5 نظر / 8 بازدید
Marjan

ghashango sangin bood... vali yadegarie khoobi mishe baraye roozhaye inchenini

...

توسط میلاد... .

میترا

خیلی قشنگ نوشتی. یکم تلخه. ولی قشنگه. حتما احساسی که داشتی تلخ و سنگین بوده. موفق باشی[گل]

علی

بــــــــــــــــد زمانیست :(

هستی

... در و دیوار معبد می لرزد؛ سکوت معبد با ضربه های کوبنده گریه مرد شکست میخورد و فرو می ریزد؛ گویی سقف بلورین گنبدی است که می شکند تکه تکه می افتد، بی درنگ همه چیز آرام می گیرد و زلال آرام بر معبد سایه ای پاک می افکند. پایان یک زندگی فرا می رسد، غوغای پرهیجان و پر کشمکش ِ یک تولد دردناک ساکت می شود. "دنیایی دیگر" و "زندگی دیگر" آغاز می گردد.